با مرام نامه
می خواستم طبق معمول اینجا را با شعر یا یادداشتی به اصطلاح به روز کنم و طبق معمولتر رفع تکلیف! اما دلم نیامد. امروز (مهم نیست که ساعت هاست هوا تاریک شده و تلفیق ناموزون صدای بوق سگ با بوق بوق های گاه و بیگاه من وسط این یادداشت، دل هر بنی بشری رو ریش می کنه!) می خواهم از دلم و برای دلم بنویسم {لاجرم یک کاریش بکنید که بر دلتان بنشیند تا ضرب المثل مردم غلط نشه!}.
می خواستم یک منبر اساسی بروم از ایام امتحانات که بکوب پشت سر هم ردیف شده بودند و من که یک تنه همه را لت و پار کردم. از استاد (خداییش محترمی!) که شمشیر را از رو بسته بود تا پدر من را در بیاورد ولی نتوانست. از معدل الف شدنم (می گویم چون قول داده بودم الف شوم!!!). و از هزاران چیز دیگر، از مدتی که نبودم.
تصمیم گرفتم منبر اساسی خود را درحد یک پاراگراف خلاصه کنم و یک گریز اساسی تر بزنم. می خواهم از عزیزانی بنویسم که دلم را با ایشان به اشتراک گذاشته ام. می خواهم از همه شان یادی بکنم و بگویم که همین مدت شاید کوتاه که ندیدمشان دلم برای همه شان بال بال می زند. می خواهم بگویم که اگر خبری از خوشحالی شان به من برسد از شادی بال در می آورم، و سرزده خود را شریک در شادی هاشان می دانم و اگر خدای ناکرده خبری از غمشان …بوق…(به علت عمق فاجعه سانسور شد!)
بگذارید یکی یکی شروع کنم. قبل از هر کس دیگری از عزیزی (به میزان عزت عزیز مذکور پی ببرید!) بگویم که یادآوری کرد “سدیم کلرید” خاک گرفته. از عزیزی که {بابا دیگه آبجی مونه}! از عزیزی که تا دیروز به جای وارد کردن آدرس این وبلاگ ترجیح می داد “حامد اسحاقی” را در گوگل جست و جو کند و میان راه سری هم به اینجا بزند (من نمی گویم، ستون پنجم وبلاگم می گوید!).
از دوستی بگویم که حتی در این ایام که کلاغان خوش خبر پیام آورده اند وسط هوا و زمین معلق زده، باز هم از به روز کردن وبلاگ کانون دست نمی کشد و سپیدهای احتمالا خرس خودش را به خوانندگان بدبخت وبلاگ غالب می کند!
از جیگرکی بگویم که همچنان بی کار است، ولی دیگر در حال بافتن چرندیات رویت نشده است. ضمنا آن طوری که بویش می آید این ترم هم از مشروطه خواهان به شمار می رود. راستی دوست عزیز! بدنیست حالا که همه اقدام به وبلاگ نگاری پسا امتحانی کرده اند تو هم به این کار دست یازی. البته اگر آقا و ننت جای سالمی در بدنت باقی گذاشته باشند (مربوط می شود به همان مشروطه خواهی و عواقب هر گونه مبارزه ای که می دانید!).
راستی حال و احوال سرآشپز عزیزمان چطور است؟ {شرمنده، خیلی گشتم یک کلمه دیگر پیدا کنم، نشد!} ما (من و جمعیت رفقای ایران اسلامی) هم چنان منتظر نوش جان نمودن دست پختت هستیم. البته همه وجودت (چه با غذا، چه بی غذا) برایم عزیز است. شنیدم که امتحانات را به غیر از یک مورد شوتینگ اوت کرده ای، انشاالله که آن یک مورد هم با استفاده از بند پ (پاچه خاری، پارتی بازی، پول {استغفرالله} و …) رفع و رجوع می شود. ضمنا از همین جا اعتراف می کنم که علی رغم این همه اوقات خالی که دارم دستم به خواندن “دنیای سوفی” نرفت. یعنی کلا وجودم با مطالعه کتاب هم قطبی دارد، دفع می شود. به بزرگواری احتمالی خودت ببخش!
رفیق عزیز ما چطور است؟ (توجه فرمایید که هیچ کلمه ای بهتر از” رفیق” در توصیف ایشان وجود ندارد!) ما بسی سعی کردیم وسط پرسه جاتت پرسه بزنیم، اما به خدا کلش را نیست و نابود کرده ای، یاغی! ژنرالت چطور است؟ دلم برای او هم تنگ شده. راستی رفیق! حالا یک بنده خدایی خبط و خطایی کرده، می دانم که دردناک است، اما تو ببخش! حیف نیست این همه انرژی خودت را محبوسیده ای؟ بی خیال، رفیق! تو خودت یک چریکی به خدا!
دوست همیشه دست به نظر ما چطور است؟ همان دختر اهورایی را می گویم که دز یاوه گویی خونش پایین است. به خدا من که از شما جز شادی و خنده و انرژی مثبت به علاوه سلام های گاه و بیگاه در حال فرار ندیده ام، نمی دانم چرا بعضی اوقات …بوق…(حتی علت سانسور شدنش هم …بوق…)! خلاصه خیلی خوشحال می شوم وقتی که می فهمم، آیین نامه خیلی مدون عاشقی ما خنده بر لبان شما و ایضا ابناء و بنات خاله محترم (احتمالا!) نشانده. راستش را بخواهید، از اول این یادداشت دنبال این بودم که در یک جای اکازیون یادی هم از شما بکنم!
هر کی گفت چه کسی را یادم رفت؟ آهان… رفیق مو قشنگمان {خداییش تو یه نشونه بهتر بگو که بچه ها از روی اون بشناسنت}! خیلی به موهای بنده خدا گیر ندهید، دلش از آینه هم صاف تر است {بلا نسبت آینه}، حالا می خواهد موهایش را اتو کشیده باشد، می خواهد نکشیده باشد! فعلا هم که وارد امر خطیر وار…بوق… (انگار قرار بود لو ندهم!) به هر حال همه خاطرات مشترکمان هم که یادم برود، خاطره پرفورمنسی که دیدیم و سیبی که عایدمان شد، یادم نخواهد رفت.
بگردید ببینید کس دیگری از قلم افتاده؟ نخیر… تو از قلم نیفتاده ای! به من بودنت شک می کنم اگر فکر کنی خودم را یادم رفته! از همان اول در فکر این بودم که در آخر کار از خودم هم یک یاد اساسی بکنم. درست است که …بوق… (نمی گویم تا ریا نشود!) درست است که ستون پنجم وبلاگم می گوید که خیلی کم به این اطراف سر می زنی، اما به هر حال بدان و آگاه باش به یادت هستم و به قول خودت “همان موقعی هم که به یادت نیستم، دوستت دارم”! اگر بخواهم از خاطراتمان و چیزهایی که دیده ایم و شنیده ایم و مهمتر از آن چیزهایی که حس کرده ایم بگویم، یک دیتاسنتر هم زیر بارش چپ می کند. پس بگذاریمش به حساب حرف های نگفتنی… راستی، تا موقعی که سایه مرگ سپید است، بی خیال. هر وقت خرمایی رنگ شد، خبرم کن جیغ بکشم! دستمالت هم هنوز وسط حوض نقاشی است. علی کوچیکه هم مرد از بس قول آمدن دادی ولی زدی زیرش! در آخر این پاراگراف از خودم، تو، کیوان طهماسبیان و بن ژابس تشکر می کنم. از خودم که خواستم بیایی، از تو که آمدی، از کیوان طهماسبیان که شاهکاری برایمان خواند، و از بن ژابس که این شاهکار را خلق کرده و باز از تو تشکر می کنم که این شاهکار را به چهار دیواری هایی که اختیارش را داشته ای، چسبانده ای!
با عرض پوزش از دوستان محترم نفس کش! اجازه بدهید که از سه نفر هم با نام یاد کنم. از مسعود، علی اکبر و سهیل. دوستانی که طی مدت کوتاهی ناباورانه از کنارم پر کشیدند و …بوق… (باز هم به علت عمق فاجعه سانسوریده شد!) مخصوصا از سهیل که شخصا خودش را پر داد و نفهمیدم این چه بلایی بود که بر سرم آورد و مرا با یک عالمه کار ناتمام تنها گذاشت، کارهایی که فقط یک نفر توانایی تمام کردن آن ها را دارد و آن کسی نیست جز شخص شخیص خودم. پس سهیل جان! بی خود دلت را صابون نزن که من تا کارهای این دنیایم تمام نشده (که حالا حالاها نمی شود…) پیش تو نخواهم آمد. البته اگر آن دنیا هم “مرکز رشد فناوری” دارد و یک سایت هشت سیستمه اختصاصی و البته رد Host Giga ی آن طرفی ها را هم زده ای، خبر کن تا اگر آب دستم هست زمین بگذارم و شخصا…بوق… {مادرم! خواهشا به اعصاب خودت مسلط باش. موبایل سهیل رو جناب مدیر مدرسه تو همین دنیا ازش کش رفته. بنده خدا چه طوری منو خبر کنه؟)
به هر حال، اگر مرامش را داشته اید و تا این جای “بامرام نامه” را خوانده اید و ایضا یکی از این شخصیت های نه گانه مذکور (به علاوه دوستانی که احتمالا از قلم افتاده اند، منهای مرحومان مغفوران، شادروانان، جنت مکانان، خلد آشیانان و …گان) می باشید، خدمتتان عارضم که:
عزیزان دل! این تلمبه سرخ رنگ که در سمت شمال احتمالا غربی سینه ما تالاپ تولوپ می کند به عشق تک تک شما و به یاد شما می زند. حالا چه در دیده ما جای داشته باشید، چه نداشته باشید. هر لحظه از شبانه روز که به یاد این شخص حقیر سراپا تقصیر افتادید، بدانید که همان موقع به یادتان هستم (قدرت تله پاتی را حال بفرمایید!) اگر به ایِّ نحوٍ کان (تماس، پیام، نظر، دیدار و …) یادی از ما بکنید به شدت خوشحال خواهیم شد و بال در خواهیم آورد (البته با این بال سراغ سهیل جان نخواهیم رفت!) و اگر این کار را نکنید به شدت دلتنگ تان خواهیم شد. در آخر:
تــا بــرگ زدم دفــتـــر دل را ورقـــاتــی — از یاد شما پر، همه دیدم صفحاتی
صد فرسخ اگر فاصله داریم چه غم؟ چون — داریـم مـن و کـل شـماها تله پاتی
پ.ن: این بخشی از یک شعر بسی طولانی تر است که به زودی در کانون خواهم خواند. گفتم که بدانید مخاطبش شماهایید!
آدم اگر در ثانیه ثانیه زندگی به خدا پناه ببرد باز هم کم است. این چیزهای بی ناموسی چیست که در جستجویش به ”سدیم کلرید” بیچاره ما رهنمون می شوید؟ حالا اگر ما یک حرفی از خانم معلممان زده باشیم و یادی هم از یک دختر گرجی کرده باشیم و یک خرده هم در مورد کانادا وغیره ذلک حرف زده باشیم، دلیل می شود که …بوق…؟ از روزی که این ستون پنجم مجازی را روی وبلاگمان راه انداخته ایم چیزهایی می بینیم که … {استغفرالله}. می بینید این برادران محترم …بوق…چی حق دارند که این وبلاگ ما را هم به …بوق… بسپارند؟
سلام
اصل حالت چطوره ؟
حالم بد میشه که همیشه مجبورم تو نظرات تو ای میل رو بنویسم …این یه اجبار عظیمه … بیخیل …
می دونی من هنوزم دانشگام واسه همون خبری که کلاغه بهت داده …با اینکه می دونستم ما آدما به خیلی از مکان ها هویت و نَفَس می دیم اما این چند ر وزه کامل فهمیدم که ما آدما به خیلی مکان ها هویت و نفس می دیم …وقتی که تو حیاط دانشکده قدم می زنم و هیچ آشنایی نمی بینم وقتی تو خیابونای دانشگاه از زیر دوربین های لعنتی عبور می کنم و هیچ آشنایی رو اتفاقی نمی بینم که سلام کنه وقتی میام تو سایت و با این همه سیستم خالی روبه برو می شم وقتی ساده ترین ایام معمولی و حتی مزخرف گذشته واسم رنگ نوستالژیا می گیره … و وقتی که فردا سیاه به نظر میرسه می فهمم خود بودن یه نعمته یه نعمته بزرگ که همیشه با غر زدن نادیده اش میگیریم …
اینکه کنار هم باشی و حرف بزنی حتی چرت و پرت تا واسه یه بازه زمانی چند دقیقه ای از این چهار راه سیلابی غم و افکار نابود کننده که از هر طرف بهت هجوم میاره رها بشی و به یه تسکین موقت و شکننده برسی … واااای … نمی دونی چه حسیه … انگار تو پر خزه ترین و سر سبز ترین جنگل شمال داری نفس میکشی با سکوتی که پر از صدای پرنده ها و حیواناته …
به هر حال خوب کردی که به روز کردی …
هم تو و هم همه دوستان(” دوستان” ،از بس این کلمه استعمال شده مطمئنم که نمی تونه عمق و ارادتی رو که من می خوام باهاش به همه ی دوستان برسونم برسونه)ادامه دار باشین تا به سایه ی نارون برسین …
———————–
اوهووووو.... این چه وضع نوشتنه؟ این همه انرژی منفی رو از کجا آوردی، یهو خالی کردی این وسط؟ می دونم و احتمالا درکت می کنم که از کجا خوردی که به این وضع افتادی ولی عزیز دل من، این راهش نیست. من که با این نظرت خیلی خورد تو ذوقم!اون اجبار در ورود ایمیل رو هم ورش داشتم ولی سعی کن ایمیلت رو وارد کنی، چون روبات وبلاگم هویتت رو (مطابق با IP) تشخیص میده و به صورت خودکار نظرت رو تایید می کنه!
۱…=تکرار خط اول حرفای آقای بای با شدتی به صورت نوسان دار!!!
۲٫نه به اون ننوشتن نه به این که ۳-۴ روزی وقت میخواد تا خوندنش تموم شه!!!!
۳٫بابا با مرام!! بابا دوست!!!!
۴٫بیخیال.
سلام حال واحوالتون سلام میرسونه؟؟؟؟؟
همه دوستان دست به دعا برمیداریم تا:
تا جوش نیوردم این صفحه ی پر بار باز نشد!!
به امید دوباره جمع شدنهای گرم و پربارمان در کانون گرانقدرمان!!!!!!
موفغ باشید وسرخ
————————-
سلام آبجی گرام!۱- دقیقا در همین موقعی که داشتی می نظریدی، این اجبار رو حذف کردم. ولی انصاف داشته باش، به خاطر همین اجبار ایمیل دار هم شدی!
۲- دل ما بعضی وقتا زیادی زر می زنه، شما ببخشین!
۳- چاکریم، مخلصیم، ارادت داریم.
۴- تو هم که رفتی تو کار غلط املایی! می خوای اون ماجرای مدرک زیر سیکل رو رو کنم؟
...بوق...
دعامون چرا پاک شد؟؟
دست به دعا برمیداریم تا:
ازین به بعد میخام فارسیو بنویسم!!!!!!
ای خداااااا!!!!!!
این همه نوشتم!!!
دیگه نمینویسم!
یه ساعت طول کشید تا باز بشه و حالا هم که!!!!!
جل الخالق ادم چه واکنشاتی که از این کامپیوتر نمیبینه!!!!!
اگه ثبت نشه یه دفعه ی دیگه میام سروقتت!!!
شما هم که بشر دوست و با همه ندارین!!جایی واسه نظر خسوسی
نزاشطین!در راستای زیر سیکل حرف زدنه!
———————–
همیشه به نظر!ضمنا نظر خصوصی را هم به خاطر شخص شخیص شما اضافه کردم، اگر امری فرمانی بود بفرمایید!
اصلا دست به دعا بر نمیداریم مشکلیه؟؟
ادامه دار باشی
به کسی نگیا این دعامونه!!!!
میخام زیر سیکل حرف بزنم!!!!
اینا جملات حزف شده اند
این ستون پنجم دیگه چه کوفتیه؟ ببخشید یعنی چه صیغه ایه؟ گور بابا هرچی ستون پنجمه ما که همینیم که هستیم
——————————
ستون پنجم یه نرم افزاره که همه اطلاعات حول و حواشی وبلاگ رو یه جا جمع می کنه! این که کی اومده به وبلاگ، کی اومده، چی کارا کرده، از کجا اومده، از کجا اینترنت می گیره و خیلی اطلاعات دیگه که به درد من فضول می خوره!اینم چهارمیش که بی مرامی نکرده باشم
به پی نوشت وبلاگم نمیدونم چرا ولی دلم خواست یکی اضافه کنم بیا بخون حرف بزن
—————————–
فکر می کنم می خواستی تیک نظر خصوصی رو بزنی، ولی بی خیال! چیز خاصی توش نبود. من هم تاییدش کردم که نشون بده.قابل توجه همه دوستان! سعی کنین کمتر نظر خصوصی بدین. ما اینجا صحبت درگوشی نداریم!
سلام حامد جان خوبی؟
به روزم و منتظر نظر ارزشمندتون[گل]
زنده بودن چقدر رنج و ملالت دارد
زندگی ننگ بزرگی ست ، خجالت دارد
——————————–
آمدیم، خواندیم، لذت بردیم، نظریدیم...آخرش این نوع حرف زدن یه روز واسه من ماجرا به پا می کنه!
به به ، مثل اینکه شما هم بیداری
چه میییییییییییکنه این حامد اسحاقی
جمعیت
به هر حال خوشحالم اومدی
ایشالله حالت خوبه
جو نا مساعد رفقا هم خوب میشه ایشالله . آفتابی تر از قبل
این پییچتم با حاله ها.
مینویسه این نظر به صورت خصوصی ارسال شده شما حق خواندن این مطلب رو ندارید.
خب من اگه بخوام کسی ندونه پیام خصوصی فرستادم چیکار باس بکنم
————————
این قسمت رو فقط برای شخص شخیص شما نشون میده! خودت هم یه بار که مرورگر رو ببندی و دوباره باز کنی دیگه همچین چیزی رو نمی بینی، گله!ok
بازم سلام
امروز صبح خوندمت
گفتم بدونی در این اوضاع نا مساعد جوی رفقای جمهوری دمکراتیک ایران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من میخونمت
—————————-
برادران محترم الف طا! اینجانب اظهارات جناب آقای سجاد ناصری در باب جمهوری ...{استغفرالله اگر بر زبانم جاری گردد} را گزارش کرده و خواستار اشد برخورد فیزیکی، شیمیایی با ایشان می باشم.خودمم نفهمیدم تو نظر قبلی چیگفتم.بی خیال
منتها خارج از شوخی قلم قشنگی دااری.لذت بردم
سلام به شما
خواندمتان به مهر
منتظرم با شعربروز کنید
بروزم بارباعی ومشتاق تعامل بیشتر
۱-سلام!
۲-خیلی ممنون که یادی از ما کردی!
۳-حامد جان! میدونی من از تو که معدل الف شدی، چقدر خوشحالترم؟ بذار با یه مثال برات توضیح بدم. فصل قبل که استقلال قهرمان شد یادته چقدر خوشحال شدند؟ ولی بازیکنهای ابومسلم از آبیها خوشحال تر شدند و فقط اونا آخر فصل اشک شوق ریختند. منم مثل همون ابومسلمی هستم که از سقوط به دسته یک نجات پیدا کرد و الان هم خیلی از توی قهرمان لیگ برتر خوشحالترم.!
۴-منم اگه رشته گلابی تورو میخوندم، هر ترم معدل الف میشدم و تو هم اگه رشته پیچیده منو میخوندی، تا حالا با لگد از دانشگاه پرتت کرده بودند بیرون!
————————–
۱- علیکم السلام!
۲- البته ممکن است در جاهای دیگری هم از یاد کنیم که اینجا قابل بیان نیست!
۳- از مثال جناب عالی مستفیض شدیم!
۴- خوانندگان عزیز توجه فرمایند که رشته گلابی بنده، همان مترجمی زبان انگلیسی و رشته پیچیده ایشان، حسابداری می باشد!
۵- جناب آقای اشجع زاده! یا به دیگر سخن: زامیاد آریان! این لینک های کفرآمیز دیگر چیست که برای انتشار آن ها از بستر "سدیم کلرید" ما استفاده می کنی؟ نکند تو هم با سران فتنه در ارتباطی؟ هان؟ اعتراف کن...!
این روزها که می گذرند
شادم
شادم که می گذرند
این روزها
!!!!!!!!!!!!!!!!!!
های رفیق نه خبر!؟
از لت و پار کردن امتحاناتت یک تنه تا الف شدنت رو در جریانم!
نگران نباش رفیق!این بازی ای نیست که برنده یا بازنده ای داشته باشه منم که هنو زنده م!روزها ی خوب داشتم!روزهای بدتر از این هم پس ملالی نیست:)
بودنت خوبه!
——————————–
سلام رفیق!این چند وقت جایی برای پرسه زدن نداشتیم، باز خدا رو شکر که از گل گرفتگی درش آوردی، اون هم با شونصد تا پست همزمان! امر کنی جهنم هم می رویم ولی بی تو هرگز!!!
نمیدونم الان ساعت چنده!
ولی من امشب خیلی دپرسم و اومدم یه سری به تارنمات بزنم تا یاد دوستان بیفتم و شاید از این حالت، که ممکنه دلتنگی باشه، خارج بشم.
انشاالله باز هم با هم کلیسا وانکها برویم! انشاالله باز هم من بلیطشو حساب کنم و پولشو ازتون نگیرم.! انشاالله شب شعر بعدی! انشاالله باز هم شام، خوابگاه، مهمان شما حامد جان! اصلا انشاالله ابرقو مهمان شما آقای اسحاقی!!!!!!!!!!!!!!!
—————————-
انشاالله امین جان...
من هم بسی دلتنگم!
فقط از این دلتنگی من سوء استفاده و نتیجتا فرافکنی نکن. (رجوع شود به قسمت حساب کردن هزینه بلیط کلیسای وانک)
درود آقای اسحاقی:
مرام کشمون کردین آقای اسحاقی.
به خواهر زاده ام بردیا چی! گفتم دستمال بیاره عرق های پیشونیمو پاک کنم که حال و حوصله نداشتم بیام اینجا و اینو زود تر بخونم و سپاسگزاری کنم فعله ای!
آقای اسحاقی!
درباره ی پاراگراف خودم کلی حرف دارم اما چون لو نرم کدومشونم ، چیزی نمیگم!ریا میشه!!!
دنیا خیلی محدود و بی ارزشه…
من اینو مدام می گم و شب ها که دارم می خوابم به این فکر می کنم که اگه فردا سپیده ی صبح رو نشه دید چه حسرت ها که خواهیم خورد و الی آخر!
اونچه که توی این روزهای زندگی نام می مونه همین دوستی ها و مرام هاست !
جدی میگم …اینقدر دوست دارم که همه ی آدم ها همدیگه رو دوست داتشه باشن و اونقدر همیشه دلم خواسته چرایی اینکه بعضی ها بدخواه دیگرانند رو پیداکنم و نشده که نگید و نپرسید!
اونچه که شما نوشته بودید خیلی به دل می نشست .
ساده و صمیمی بود و کلی مثل همیشه کیف کردم
می تونم به جد بگم که هیچ تارنگاری نیست که من بیام و نوشته هاش اینقدر طولانی باشه و بشینم تا تهش رو بخونم .و نوشته های شما این خاصیت رو داره که سطر به سطرش آدمو به ادامه وا میداره …
اینه که باید ادامه دار باشیم!
شادزی
دیرزی
مهر افزون
—————————
بابا تله پاتی! درست در همون ثانیه ها و لحظاتی که شما مشغول درافشانی در این بخش بودین، من داشتم یک پی نوشت به "من، یک مرفه بی درد" (پست بعدی!!!) اضافه می کردم، در مورد رفیقی که ما را مرام کش کرد. همین تله پاتی نشون میده جای شما توی این لیست صد در صد درسته! {البته این تله پاتی بین من و سایر اعضای جمعیت رفقای ایران اسلامی هم به وفور مشاهده شده} البته این من هستم که به داشتن چنین دوستانی افتخار می کنم و گرنه برای شما که ... {بی خیال}ضمنا آهای رفقا! هر کس احیانا نمی داند که پاراگراف ایشان کدوم پاراگراف است، می تواند یک کوچولو به وبلاگ ایشان سری بزند و بعد در بازگشت یکبار دیگر این "با مرام نامه" را بخواند. اگر باز هم نفهمید خب ... حتما صلاحی به کار بوده که ما بی خبریم!
سبز و سفید و سرخ باشید!
وب نوشته های یک مالیخولیایی به روز شد
منتظر حضور سبزت هستم
[...] ۹ گانه با تخفیف حساب می کنیم! برای آشنایی این عزیزان به “بامرام نامه” رجوع کنید. [...]