و من مردم…

خدا را شکر این روزها حسابی اوضاعمان خوب است. خورد و خوراکمان نان و بعضا هم هوایی است که خدا می رساند و زیر یکی از همین پل های شهر مسکن گزیده ایم. سه و سال ونیمی می شود که به همین منوال زندگی می گذرانیم و کلا بی خیال دنیا شده ایم. راستش را بخواهید در این مدت آن قدر احساس آرامش می کنیم که حاضر نیستیم با هیچ زندگی دیگری عوضش کنیم. خداوند باعث و بانیانش را به مقام محمود نائل گرداند. انشاالله…
البته علاوه بر آرامشی که این نوع زندگی به ما داده به یک سری مقامات هم دست پیدا کرده ایم که از نمونه آن ها طی الارض است. همین چند روز پیش تر بود که توانستیم در یک چشم به هم زدن کل زمین های دانشکده زبان را طی بکشیم.
جدیدا نیز احساس می کنیم که توان موت اختیاری را هم پیدا کرده ایم و قرار است امروز امتحانش کنیم. قصد آن داریم که بر سر شما منت نهاده و شما را نیز از این سفر تحفه ای کرامت نماییم (ذکر این نکته ضروری می نماید که ممکن است از این سفر برای شما چیزی به ارمغان بیاوریم که دامنتان از دست برود. بنابراین در حین سفر حواستان به دامنتان باشد).

موت ارادی مراتبی دارد و انواعی و از آنجا که ما تازه کاریم هنوز به مراتب بالای آن دست پیدا نکرده ایم. پس لازم است که عواملی را برای مردن مهیا کنیم. خدا را شکر این روزها در تنها چیزی که کمبود نداریم عوامل و احتیاجات زمینه ساز مرگ است (گرچه در مورد خانه ابدی هم مقداری کمبود داریم که به لطف خدا و خدمتگزاران مردم، به زودی این کمبود ها هم برطرف خواهد شد).

اجازه بدهید که مردنمان با یک روال کاملا عادی اتفاق بیفتد. در یک صبح آفتابی و در هوایی مطبوع و دل پذیر از محل اسکان خود به قصد مرگ راهی دانشگاه می شویم. نمی دانیم که چرا امروز الکی با همه مهربان شده ایم. به همه سلام می کنیم. با همه (البته آن ها که مجاز است) دست می دهیم. بعضا کمی هم احوال پرسی می کنیم. به بچه مدرسه ای هایی که با جیغ و دادشان شهر را روی سر گذاشته اند فحش نمی دهیم. خلاصه خیلی ماه شده ایم. انگار خودمان هم متوجه شده ایم که امروز روز آخرمان است.
بالاخره به دانشگاه می رسیم. دست حراست محترم را از نظر آلودگی به هر گونه ویروس بررسی کرده و با او دست می دهیم. در کمال آرامش و وقار قصد عبور از عرض خیابان را داریم که صدای بوق یک دستگاه دویست و شیش آلبالویی رنگ توجه ما را به خودش جلب می کند. بنده خدا راننده محترمه که از این همه متانت و وقار ما هیجان زده شده، به جای ترمز پای را بر روی گاز تا حد توان فشار می دهد. ما هم که از گیرایی بسیار بالایی برخوردار هستیم تا می آییم خودمان را جمع کنیم و از صحنه فرار کنیم می فهمیم که دیگر دیر شده. آخ…
جایتان خالی تنمان به شدت به تن قاتلمان (منظور همان مرکب دویست و شیش می باشد) اصابت نموده و با مخ (بخوانید سر) به شیشه اتومبیل برخورد می کنیم و بعد هم طی مراحلی، که از توضیح آن ها معذوریم، به سقف ماشین عزیمت نموده و بر اثر سرعت زیاد از پشت ماشین با مخ به زمین برخورد می کنیم. آخخخ…
خدا را شکر خیلی طوریمان نمی شود. فقط بر اثر شدت ضربه وارده، جمجمه امان به دو نیم شده و مغزمان (آخی کوچولو!!!) به گوشه ای پرتاب می شود. در همین زمان از تک تک اعضا و جوارحمان خون عین فواره بیرون می جهد و حسابی آن دور و بر را به گند می کشد.

و بدین صورت من مردم… خدایم بیامرزاد!
گر چه به علت ناهماهنگی به وجود آمده مرگ بسیار وحشتناکی را تحمل کردم، اما به هر صورتی که بود گذشت. اکنون در هوا معلق شده ام. جنازه خود را می بینم که به طرز رقت باری له شده. انگار راننده محترمه که با دیدن خون رنگین من متوجه شده از خون خودش رنگین تر است دنده عقب گرفته تا از من عذرخواهی کند و چون هنوز هم در هیجان قرار داشته مقادیری از روی ما رد شده است. البته خدا را شکر یک جوان دلسوز با وعده امر خیر، این راننده محترمه را فریفته و او را از هرگونه حرکت شتاب زده دیگری باز می دارد.
هم اکنون جمعیت زیادی دور جنازه من جمع شده اند. اجازه بدهید که از همین بالا برایتان گزارش کنم. یک پسر نسبتا محترم که مشخص است با دیدن این صحنه به شدت ناراحت شده دارد چیزهایی در گوش دوستش می گوید:
“حیف این دویست و شیش آلبالویی نبود. ببین عجب کله سفتی داشته، جاش رو سقف ماشین مونده. الآن ببره صافکاری می دونی چند از قیمت ماشین می افته؟”
البته مطمئنا همه اظهارنظرها این طوری نیست. هم اکنون یک دختر خانم محترمه را می بینم که با فشار زیادی جمعیت را کنار می زند تا خود را به جنازه من برساند. مشخص است که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته:
“آخی… حیوونکی!!!”
{خانوم! دست شما درد نکنه…}
یک آقا پسر گرامی هم، همین که رد سرخ خون را ملاحظه می کند، فریاد بر می آورد:
“قرمزته… سرور استقلاله”
وای… کم کم دارم نا امید می شوم. انگار هیچ کس به فکر من نیست. اما، نه… آن دو دانشجوی محترم پزشکی دارند در این باره مذاکره می کنند که علت مرگ اینجانب در رفتن مهره سوم خاجی ستون فقراتم است یا کشیده شدن تاندون پای راستم. باز خدا را شکر که اقلا مردن من کمکی به پیشرفت علم می کند.
هم اکنون همین طور که دارم از این دنیای شما دورتر و دورتر می شوم می بینم که یکی از فعالین محترم سیاسی، دانشجویان حاضر در صحنه را دور خود جمع کرده و قرار است از من برایشان سخن بگوید:
“دست ظلم و استبداد این بار از آستین یک دستگاه پژو دویست و شیش بیرون آمده و …”
{جون مادرت بس کن! به جای این کارا یه کم از فضایل من بگو، اقلا بعد مرگ شناخته بشم!}
“این جوون دسته گلی {قربونت!!!} که می بینید اینجا ولو شده و همه استخوناش خورد شده و کاسه سرش دو نیم شده و از سرنوشت مغزش هیچ اطلاعی در دست نیست، تک تک قطرات خونش رو در راه آزادی داده! این جوون…”
{انگار این بنده خدا ول کن ماجرا نیست. لطفا یکی بیاد چند تا قطره اشک بگیره، ملت یه حال روحانی پیدا کنند}
(لطفا با آواز سوزناک بخوانید!)
“آخی…آخی… جوونی درد بی درمون جوونی… جوونی خواری دورون جوونی!”
{نخواستیم عزیز! زودی یه گریز بزن، تموم کن ماجرا رو!}
“جا داره از دوستان عزیزی که قدم رنجه فرمودن از راه های دور و نزدیک، دانشکده زبان، ادبیات، فنی، علوم تربیتی، اقتصاد، از کتابخونه مرکزی، مجموعه خوابگاه ها، برادران و خواهران دانشگاه علوم پزشکی و همه عزیزانی که به نحوی قدم رنجه فرمودن، قدم بر چشم ما گذاشتن و بر سر جنازه این میت حضور پیدا کردند تشکر کنم. ضمنا لازم به ذکره که امروز ظهر، ناهار رو در سلف مرکزی مهمان تازه گذشته، شادروان جنت مکان خلد آشیان خواهیم بود…”
{ااا… من اگه پول داشتم خودم شبا گشنه نمی خوابیدم. از خودت مایه بذار! … اوه… اوه… اومدن من رو ببرن. نکنه موقع سوال و جواب رسیده! اگه کسی جوابا رو بلده بی زحمت برسونه. منکر جون! یه لحظه دندون رو جیگر بذار، الآن میام. آقا من یه سر می رم و زودی بر می گردم … رخصت!}

۷ نظر برای این مطلب

  1. به قول خودت اونقدر طولانی بود که میشد یه دور وسطش خوابید! من که وقت نکردم تا تهشو بخونم. بعدا خودت برام تعریف کن!
    ———-
    من در نوشتن اونقدر آدم بی حوصله ای هستم که فکر می کنم اگه حال نوشتن یه چیز رو داشتم، بلاشک همه خلایق حال خوندنش رو خواهند داشت. الآن هم فکر می کنن تو هم در یه نقطه ای از بدنت (گزینه پیشنهادی سر می باشد!) احساس درد می کردی.
    دیدی چقدر انتقاد ناپذیرم؟!؟!؟!

  2. منم سرم درد می کرد ،خیلی زیاد ، وحشتناک!
    اودم هی خوندم خوندم خوندم
    نرسیدم آخرش
    منم موکولش می کنم به یه بار دیگه!
    اما گفتم که گفته باشم!
    ———–
    اوووووووووه... یعنی این قدر طولانی بود؟ یا سردرده این قدر شدید بود؟
    ایشالله خوب و خوب تر و خوب تر تر باشین!

  3. آهان… راستی، قابل توجه امین جان! طنز این نوشته، طنز کلامی که اگر این طنز رو ازش بگیریم و بخوایم ماجرا رو تعریف کنیم، تقریبا هیچ ارزشی نداره. پس اگه دوست داشتی، خودت بخون!!!

  4. حامدم!
    برای بار دومم نشد تا تهشو بخونم!
    شاید اشکال از من باشه؛ ولی نه، هیچ وقت سابقه نداشته اشکال از من باشه!
    اشکال از تویه!

  5. عجب!
    عجب مخی”بخوانید اندیشه”!
    آقای اسحاقی شما هم به چه چیزها فکر می کنیدها ، به مختون چه چیزهایی میرسه ها .آدم کیف می کنه باور کنید میاد اینجا!
    من نه تنها اون روز که مختون له شد و چشمتون پرید تو جیب پالتوی من و انگشت اجازتون رو مصادره کردند اومدم سر میتتون ، بلکه هفته هم اومدم .دیدید با بچه های امور فرهنگی چقدر ناراحت بودیم ؟
    آقای نوروزی و دوستان مسئول هم چقدر خوشحال بودن از اینکه یه مخلی کم ده توی این گستره ی ننگین!

    کوتاه سخن اینکه خدایتان بیامرزاد!

  6. من اینجا بس دلم تنگ است
    و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی برگشت بگذاریم
    ببینم آسمان آیا
    هر کجا همین رنگ است؟
    دوست عزیز وبلاگ خوبی دارید فرصت شد به کلبه ی ما هم سری بزنید
    خوشحال میشم نظرتونو بدونم
    شاد باشید و پیروز

  7. خوبه که همین بلا نزدیک بود سرت بیاد ها!نه بده عذر می خوام!
    آخه عزیز من ! رفیق من !آدم که هر چیزی رو نمی نویسه که فرداش نزدیک باشه بره زیر یه پژو ۲۰۶ البالویی ماما..جانم!ببخشید هلو!
    به روز باشی

یک نظر بگذارید

This blog collects statistical data with Statpress SEOlution in the reVierphone Edition! Give it a try.