در تاریخ ۰۷ / ۰۶ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
من اهل سکوتم، درست در تنها جایی که برای آن آفریده نشده است. پدرم هم اهل سکوت است و مادرم. و شنیده ام پدر پدرم چنین بود و مادر مادرم. و پدر پدر پدرم و مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادرم، پدر پدر پدر پدر پدر پدر و مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم.
حتما پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم هم همین طور بوده اند، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم، و پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم و مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم.
ادامه مطلب…
در تاریخ ۲۹ / ۰۵ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
وسط یک سکوت اجباری — توی یک شهر بی خودی آرام
تن مسجد به گند این ها خورد — و دریغ از صدای وا اسلام
***
آب از سرم گذشته است،
تازه باد از سرم افتاده بود!
***
بیچاره دلم، میان شهری ولگرد — انگار کسی حریف این یاغی نیست
من ایل ندیده ام، ولی می فهمم — این درد سکون است که قشلاقی نیست
یک ایل به دنبال تو مستی می کرد — وقتی که میان شهرها ساقی نیست
.
.
.
امروز دلم شاعر شعر من شد — پس این غزل از حامد اسحاقی نیست
ادامه مطلب…
در تاریخ ۲۱ / ۰۵ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
حس نوشتن دارم، ولی کاش حس شعریدن داشتم. چون نوشته هام از سر آگاهی هست و شعرهام از سر نفهمیدن و چه قدر نفهمیدن…
هنوز یادم نرفته که قول شعریدن داده ام اما چه کنم که نمی آید. پس می نویسم که اینجا از سوت و کوری در آمده باشد و بعد هم سر و کله اولی و دومی و سومی و چهارمی (که از قضا ترم پایینی های خودمان هستند و من مدت ها فکر می کرده ام زبان شناسی می خوانند) پیدا شود که “آقا جان، عین بچه آدم بنویس چه مرگته!”
گفتم اولی و دومی و سومی یاد اسماعیل افتادم که این روزها برای خودش مهندسی شده و زن گرفته و خانه و ماشینش هم تکمیل است و الآن فقط منتظر است که بمیرد. می گفت یادش بخیر از بین هم بازی های دوره دبستانش فقط او مانده است و خودش، و او هم تفریحی ندارد جز اینکه بیاید و در جمع ما بنشیند و هی پشت سر هم بیانات کند و بعد خودش ریسه برود که هنوز نفهمیده ام خوش بخت ترین انسان روی زمین است یا بدبخت ترینشان.
ادامه مطلب…
در تاریخ ۱۹ / ۰۴ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
انگار زبان تنها وجه ممیزه انسان با سایر مخلوقات است، مگر اینکه خانم و آقای گاردنر و فرزند دلبندشان، که این روزها اگر زنده باشد تولد هشتاد سالگیش را جشن می گیرد، توانسته باشند آن را هم در مبارزه با دشمن فرضی به باد بدهند.
کوروش هخامنشی هم که خدا را شکر مشخص شد که وجود خارجی نداشته و آن که بوده و هست کوروش صفوی است که ۵۵ سال پیش در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود و لیسانسش را در آلمان، دکترایش را در تهران و (احتمالا) فوقش را توی راه گرفت و بعدها استاد زبان شناسی دانشگاه علامه طباطبائی تهران شد. همان جا که، خدا مادرم را عمر بدهد، نرفتم و در عوض پسر دائیم را دو سال بعدتر از خودم فرستادم که برود و چهار سال سر و گوشی آب بدهد و بعد برایم خبر بیاورد که هر چند بد نیست، اما هر چه باشد مال خودمان هم دست کمی از آن ندارد.
ادامه مطلب…
در تاریخ ۱۵ / ۰۴ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
۳: آمدم اینجا که بگویم نشد. نه این که نشده باشدها… اتفاقا شد. ولی نه آن چیزی که قولش را داده بودم. تا چند لحظه دیگر منتشرش می کنم تا ببینید چه قول داده بودم و چه شد!
***
۲: ببخشید، اما نوشتنم نمی آید. یعنی نوشتنم می آید، اما هر چیزی را که نمی شود همه جا منتشر کرد. حتی جرات نمی کنم این چیزهایی که نوشته ام را روی سیستم خودم ذخیره کنم، مبادا یک روز به فکر دوباره خواندنش بیفتم. امروز نیز گذشت. شاید فردا…
***
۱: آمده بودم اینجا که یکی از طولانی ترین یادداشت های این وبلاگ را بنویسم. از آنهایی که به “بامرام نامه” می گویند: زکی! ولی خب، به یک باره حس و حالش پرید. گفتم اینجا فتح بابی کنم و بگویم که به زودی در این مکان یک عدد یادداشت نصب خواهد شد. منتظر باشید!
در تاریخ ۱۸ / ۰۳ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
مطمئنا خودش هم می دانست که حوالی هشت و نه، خود به خود از خواب بیدار می شود. با این حال ساعتش را روی دوازده تنظیم کرده بود. ساعت هم مطمئنا برای بار اولش بود که چنین صحنه ای را تجربه می کرد: سر ساعت مقرر که زنگ بیدارباش را می نوازد به جای مواجه شدن با چند ضربه مشت که معنی “خفه شو” را به طور ضمنی بیان می کند، با نوازش های دوستانه شخصیت اول داستان مواجه می شود که یعنی “مرسی ساعت عزیزم که وظیفه خود را به خوبی انجام می دهی، اما من بیش از سه ساعت است که بیدار شده ام.”
از خواب که بیدار شد رفت عین بچه آدم دست و صورتش را شست، صبحانه اش را با علاقه هر چه تمام تر میل کرد و بعد از کمی ور رفتن با صورت کج و کوله اش، حاضر شد که برود بیرون.
اصلا آن روز سر یاری نداشت. از خانه که بیرون رفت نه به پسر همسایه شان فحش داد، نه با موتورش ویراژ داد، نه سبقت غیر مجازی گرفت، نه حتی با سرعت زیادی حرکت کرد. کلا هیچ چیز قابل تعریفی نداشت.
ادامه مطلب…
در تاریخ ۰۸ / ۰۳ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
این قرارداد فیمابین کانون تنگ سمرخند که ازین پس به اختصار کانون نامیده می شود و امدادهای محترم غیبی که اختصارا دست غیب نامیده می شود منعقد گردیده و شامل تعهدات دو طرف می باشد.
موضوع قرارداد: برگزاری نشست احتمالا طنز باغ پنج و خرده ای
تعهدات کانون:
۱- کانون متعهد می گردد که آن قسمت خرده ای در نام برنامه، نشانگر خرده شیشه اعضای خود نمی باشد.
۲- کانون متعهد می گردد به اعضای خود حالی کند که تا پایان برنامه و دوران نقاهت پس از آن، یکدیگر را اختصارا با نام و نام خانوادگی صدا کنند. {اصلا چه معنی داره یکی بگه علیرضا، اون یکی بگه… (استغفرا…)}
۳- کانون متعهد می گردد برای برنامه از مجریان متعهد و صدالبته متاهل استفاده کند. استفاده از مجری عذب، آن هم کسی که دیگر نزدیک به چل چلیش هست، بای نحو کان ممنوع می باشد. {خلاصه هر چی باشه اونجا خانواده نشسته، نمیشه خب!}
ادامه مطلب…
در تاریخ ۲۷ / ۰۱ / ۱۳۸۹ بوسیله خودم
دچار نرسیده اند
همان طور باور اشاره پرداخته،
پژوهش دارد.
ویروس
د
ر
.
ح
ا
ل
.
د
ا
ر
و
س
ت
!
ادامه مطلب…